طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته
شعر مي گويم به يادت در قفس غمگين و خسته
من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي
ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي
تو را گم مي کنم هر روز و پيدا مي کنم هر شب
بدين سان خواب ها را با تو زيبا مي کنم هر شب
تبي اين کاه را چون کوه سنگين مي کند آنگاه
چه آتش ها که در اين کوه برپا مي کنم هر شب
دورم ز تو اي خسته خوبان چه نويسم؟
من مرغ اسيرم به عزيزم چه نويسم؟
ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد
با آن دل گريان به عزيزم چه نويسم؟
يک بوسه ز لبهاي تو در خواب گرفتم
انگار لب از چشمه مهتاب گرفتم
هرگز نتواني تو ز من دور بماني
چون عکس تو در سينه خود قاب گرفتم
نظرات شما عزیزان: